یادداشت؛ هلا، هلا به صراط شهدا برگردیم
غلامرضا بنی اسدی_ با دستمال آلوده «سنگ پیچ» کسی، شیشه را پاک نمی کند.
به گزارش حیات، در روزگار تردید و مردمان مردد، یاد گذشته ها و مردان پر گذشت می افتم که چقدر محکم صحبت می کردند، با یقین سخن می گفتند، با اطمینان از رفتن می گفتند، آن چنان محکم که مطمئن می شدی این رفتن را بازآمدنی نیست. آنان علاوه بر این که انتخاب شده بودند برای شهادت، انتخاب هم کرده بودند شهادت را و من از بسیاری شنیده ام که فلان شهید... وقتی که می رفتند، با یقین به شهادت می رفتند. من هم از این مردان مومن کم ندیده ام. یادم هست، آن روزها می نوشتند، ما آدرس های بازگشت را از کوله پشتی هایمان هم بیرون گذاشته ایم بله، اصلا به بازگشت فکر نمی کردند. مگر امام حسین (علیه السلام) از مقتل بازگشت؟ خب باورمندان «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا» مگر می توانستند جز این سیره، مسیری داشته باشند؟ آنان محکم سخن می گفتند، با یقین می رفتند و همه تار و پود دلبستگی ها را از پای خویش می گشودند تا خیلی راحت از زمین جدا شوند و خوب می دانستند برای رسیدن به خدا، باید از خود گذشت و چنین بودند شهیدان که عشق را معنا می شدند و هنوز عطر عشق را باید از کوچه هایی استشمام کرد که شهیدی از آن عبور کرده باشد. هنوز هم راز عشق را باید در تصاویری تماشا کرد که در قابی، به دیوار خانه حرمت بخشیده است و به خانه ای که نفس های پرنیایش شهیدی را در خویش به یادگار دارد. راز پرواز شهدا را باید در آموزه های اسلامی یافت که پرهیز از دلبستگی ها و تقوای از دنیا را سرالاسرار سربلندی انسان می دانند، چیزی که این روزها برعکس در رفتار ما نمود پیدا کرده است تا اگر عکس شهدا را هم بالای سرمان نصب کرده ایم، عکس آنان عمل کنیم.آنان بندها را از پا می گشودند. ما اما با نوار بند و میخ و قفل و جوش خود را به پست و مقام جوش می دهیم تا کسی نتواند ما را جدا کند! شهدا از رفتن می گفتند و از گذشتن، ما اما، از ماندن می گوییم، از تصاحب همه چیز به هرنام و به هرشکلی. به رفتارمان دقت کرده ایم که در تضاد با شهدا به چه روزگار عجیبی دچار شده است؟ یادمان هست برای شهدا خدا چنان بزرگ بود که همه چیز و همه دنیا و آنچه در آن است کوچک می شد و انسان با ایمان به خدا چنان قد می کشید که کوه ها در برابرش حقیر می شد، امروز اما، ما، خالی از خدا، چنان کوچک می شویم که گاه یک میز، یک صندلی همه دنیای ما می شود. برای یک لقمه نان شبهه ناک، برای یک ساعت ماندن در پست و مقام، به هر کس دخیل می بندیم و خدا برایمان جور دیگری تداعی می شود... بگذریم. امروز، به دنیا چسبیده ایم به همین خاطر است که از عشق تهی می شویم، درنگاه ما، بشارت هیچ معجزه ای نیست و لب هایمان پیغام مهربانی را روایت نمی کند. دست هایمان از عطر صداقت خالی است و از کوچه هایمان گاه بوی گناه به مشام می رسد. انگار به نفرین مبتلا شده ایم یا رفتارمان را برای خودمان ترجمه کرده اند و... بگذریم، برخی حرف و حدیث ها را که می شنوم. برخی بی اخلاقی ها و بد گفتاری ها را که می بینم، قدرتخواهی به هر قیمت بعضی افراد را که مشاهده می کنم، بیشتر به مظلومیت شهدا در درفتار امروز پی می برم و در خویش می گریم. با خود می گویم آنان چه مردانه رفتند تا اقتدار اسلام و انقلاب بماند اما برخی ها امروز ، هر کار می کنند تا به قدرت برسند حتی اگر جمهوری اسلامی هزار زخم بردارد. به راستی چه ارزشی دارد این قدرت که برخی ها به قول رئیس جمهور این همه بداخلاقی می کنند؟ جالب اینکه ادعای ارزش و حق هم دارند که این قوم را بیدار باید کرد به این سخن امام علی (ع) که هیچ کس از راه باطل به حق نمی رسد.بایدشان گفت ، شما خود را درست کنید، همه چیز درست می شود. با این دستمال آلوده و سنگ پیچ شده، نه که شیشه پاک نمی شود که در هم می شکند و اهل خانه می مانند و زمهریری که تا مغز استخوان را می سوزاند. باز هم بگذریم از خود و هواها و قدرتخواهی ها و به صراط شهیدان برگردیم. به صراط مستقیم شهیدان!